کمیل هستم. یه عاشق. اما نه عاشق آدما. عاشق یه ورزش خوشکل به نام پینگ پنگ. ولی تو این وبلاگ از همه موضوعات مطلب گذاشتم تا شما کیفش رو ببرین. خوش بگذره. در ضمن نظر یادتون نره.
زن شوهر جوانی شب هنگام سوار بر موتور سیکلت می راندند... آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست میداشتند.
زن: یواش تر برو من میترسم!
مرد: نه این جوری خیلی بهتره!
زن: خواهش میکنم، من خیلی میترسم!
مرد: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری...
زن: دوستت دارم، حالا یواش تر برون...
مرد: منو محکم بگیر...
زن: خوب حالا میشه یواشتر بری...
مرد: باشه به شرط کلاه کاسکت منو برداری و روی سرت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم اذیتم میکنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:((برخورد یک دستگاه موتور سیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.))
این حادثه به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد و یک کشته و یک زخمی داشت...
مرد جوان چون می دانست ترمز خالی کرده خواست از زبان همسرش جمله ی دوستت دارم را بشنود و همچنین خواست کلاه را بر سر همسرش بگذارد تا او زنده بماند.
برگرفته از کتاب(( داستانهای کوتاه از نویسندگان بزرگ وناشناس))به کوشش حمیدرضا غیوری. مشخصات نشر:تهران:راستین 1389 ص126 و 127
برچسب:
نویسنده: کمیل کامیابی